|
نزدیک آی...
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 18:55
دير زماني است كه خويش را رنج داده ام و روزنه آشتي با تو را مدتهاست كه بسته ام، بيا و مرا با خود ببر و از تيرگي برهانم و مرا به منطقه برتر وجودم كه از آن جدا مانده ام برسان، ببرم به سرچشمه ناب لطف و مهرباني ات، نگين آرامشت را به من هديه كن كه من مدتهاست به خاطر دوري از تو گريه هاي فراق سر داده ام . لحظه اي درنگ مي كنم، از ترس آشفته مي شوم، درندگان بيشه شهوت وجودما را به آبشخوري از اميال و هوس هاي پست تبديل كرده اند. گرگان مرغزار حيله، نمي گذارند بر سياهي وجودم چيره شوم. ولي با اين حال منتظر مي مانم تا خورشيد از مشرق اين جغرافياي ظلماني، از پشت كوه هاي سر به فلك كشيده بيرون آيد، تا من بتوانم بلنداي آسمان را درك كنم كه اين وسعت اوج پرنده زيباي من است. ديگر نمي دانم محل تلاقي سفر ابتدا و سفر انتها، كدامين نقطه از زمان هاي تاريخ است. همچنان در راه ماندم و تو را از فواصل بسيار دور ديدم تو را از تنگناي زمان ها جستم. شور عدم در من اوج گرفت و بالا رفت و مرا به سوداگر مرگ مبدل كرد ولي در كنار تو سيراب سيرابم و آكنده از زندگي و حياتم... |
اللهم صلِّ على محمد وآل محمد و عجل فرجهم ..
اَللّـهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِه في هذِهِ السَّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْنا حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
|